ما پیام تو را به مردم رساندیم و آنان را به پذیرش آن برانگیختیم و بدین وسیله سنگینی بار رسالت را از دوش تو برداشتیم. (2)
آن بار سنگینی که پشت تو را شکسته بود. (3)
و آوازه ات را بلند گردانیدیم تا آن جا که نام تو را با نام خود قرین ساختیم. (4)
آری، رنج ها را از دوش تو برداشتیم، زیرا سنت ما بر این جاری است که در پی دشواری آسانی باشد. (5)
به یقین، در پی دشواری آسانی خواهد بود. (6)
اکنون که دانستی سنت ما چیست، هرگاه از کار رسالت فارغ شدی، به عبادت بکوش و رنج آن را بر خود هموار ساز. (7)
و بدین وسیله به پروردگارت رغبت کن تا در پی این رنج، آسایشی نصیت تو سازند. (8)
پ.ن: چقدر این سوره به من آرامش میده...و چقدر خوبم میکند این معانی...
پ.ن: و خدایا چقدر عاشق این رنج هایی هستم که در وادی جدیدم سر راهم قرار میدهی...همه نوید به من میدهند که بهترین در انتظار توست...و خصوصا عمو شهریار...
پ.ن: خدای خوبم...دوستت دارم!
پ.ن: چقدر امروز دوست داشتم بپرم بغل عمو شهریار...اما نمیشد! خیلی شلوغ بود...
پ.ن: خدایا کی میرسد زمانی که عمو نویدش را به من داده؟!
صبر میکنم...
صبر میکنم...
صبر میکنم...
دیدی غزلی سرود...؟
عاشق شده بود...!
انگار خودش نبود،
عاشق شده بود...!
افتاد،
شکست،
زیر باران پوسید...
آدم که نکشته بود!
عاشق شده بود...!
پ.ن: نمیدونم شاعر این شعر کیه...
پ.ن: از عشقش دارم اوج میگیرم...
پ.ن: دوست دارم این روزها خودم رو از بالا نگاه کنم ببینم چه کاره ام توی این بندگی...؟
پ.ن: خدایا تو که کمکم میکنی مثل همیشه...ایمان دارم!
او سخن میگفت و من اشک میریختم،
اذن دخولم را گرفت و راهی ام کرد به سمت ضریح...
روی زمین نبودم!
ضریح را دیدم و ندیدم...
باران گرفته بود و
توان نداشتم جلویش را بگیرم...
عشق بود و شور و احساس،
و یادی از گناه ها و طلب استغفار...
کنار عزیزی که عاشقم کرد!
آسمانی ترین زیارتم بود...
بی شک!
پ.ن: هنوز هیچی نشده دلم برای عمو شهریار تنگ شده...
پ.ن: عید مبارک....با همه ی وجود!
قرمزی ِخون ِ تو از عاشقیست!
عشق؛
به من رنگِ تو را داده است...
مست گلبرگ های نازکش شده بود،
و مست تر وقتی بارانی شده بود!
کسی میگفت تا انتها هست.....
انتهای هر چیزی...
عشق،
احساس،
اشک،
لبخند،
تا انتهای دنیا......
کسی میگفت بی گل یاس زندگی بی معناست...
میگفت با او هرروز عاشق تر میشود!
تا آخرین کوچه ی وجود یاس رفت و برگشت...
و او را نیز عاشق کرد!
عاشق نه...
دیوانه!
دیوانه کرد چون گویی خود یاس بود در کالبدی دیگر...
که بوی باران میداد...
و این یاس و باران که در هم می آویختند،
کسی نبود که مست نشود!
آن روزها همه جا پچ پچ از عشق آنها بود...
نگاه ها همه به دنبال یاسی برای خود
یا بارانی برای وجودشان میگشت...
اما یافت نمیشد!
که آنها تک بودند...
و به گمانشان قرار بود تا انتها یکه بمانند...
همچون "من ٍ او"...
که نه من باشد و نه او....
امــــا........
این اما جای سخن های بسیاری دارد...
بگذار کسی دیگر بنویسد!
پ.ن: این روزها که بابا بیمارستان خوابیده و مامان صبح تا شب پیش باباست...احساس خستگی میکنم...تازه میفهمم خونه بدون مامان و بابا هیچی نیست!
پ.ن: برای بابا دعا کنید...
چیزی را این روزها گم کرده ام...
نمی یابمش!
کوچه به کوچه
خانه به خانه
سطر به سطر
کلمه به کلمه
گشته ام به دنبالش...
نیست که نیست!
بگو که می آیی...
بگو که تنها نیستم...
به یاد روزگار خوب گذشته ام...
بگو که خوبترش در انتظار من است.....
******************
آه چقدر دوست دارم پابرهنه بدوم توی کوچه
دامن چین دار و گلدارم را بالا بزنم و آنقدر بدوم که دیگر دست هیچ غمی به من نرسد...
موهای بافته شده ام را میتوانم تصور کنم که با حرکات تند دویدنم به بالا و پایین میپرند...
در خیالم موهایم را هنوز کوتاه نکرده ام خب!
همانطور که دامن به پا دارم
همانطور که پا برهنه روی خاک های کوچه میدوم...
موهایم را هم بافته ام!
میخندم و میدوم به دنبال پروانه ی بال سفیدی که رگه های طلایی و سبز هم دارد بال هایش،
دارد با نور خورشید یکی میشود و محو.......
دستانم به اوج پروازش نمیرسد اما دست بردار نیستم...
آنقدر تلاش کردم تا رسید.....
از پاهایش گرفتم و بالا رفتم...
پشت پروانه سوار شدم و او هنوز به پروازش به سمت نور ادامه میدهد.....
دامنم با باد میرقصد
و من این وسط هوس میکنم موهایم را باز کنم!
رقص موهایم قشنگتر از دامنم شد!
بال های پروانه نرم است...
آنقدر نرم که دوست دارم رویشان دراز بکشم!
و همین کار را میکنم.....
گرد بال پروانه به موهایم رنگ داده...
سبز و طلایی و سفید.....
چقدر دوست دارم بخوابم...
*********************
اینجا همه چیز نور است!
روی بال پروانه که خوابیدم نفهمیدم چه شد!
چشم که گشودم همه جا نور بود.........
پروانه هم طاقت این نور را نداشت...
تا رسیدیم،جان داد..........

فقط دوست دارم نگاش کنم!
وقتی چشامو میدوزم بهش و ریز ریزه کاراش رو از تظر میگذرونم،
مست میشم!
همه ی غم و غصه هام یادم میره...
اینقدر که معصوم و دوست داشتنیه...
بچه خیلی زیاد دیدم تاحالا،خیلی...
اما نمیدونم سپهر چه مهره ی ماری داره که یه جور دیگه است!
خیلی هم زیاد محل نمیده بهم!
و همین بیشتر من رو جذبش میکنه...
به زور بغلش میکنم و ماچش میکنم...
از اون ماچ هایی که بچه ها بدشون میاد!
میخوام حرصشو دربیارم...
اینقدر که بامزه حرص میخوره.....
وای که گاهی دوست دارم هیچ کاری نداشتم و میشستم ساعت ها بهش خیره میشدم!
نگاهش تورو توی خودت ذوب میکنه...
حرف زدن دست و پا شکستش تورو عاشق زبان فارسی میکنه!!!
خنده هاش و گریه هاش تورو به اوج معصومیتش میبره...
و اوج بزرگی خدا...
وااااای که وقتایی که توی خونه دنبالش میکنم و بعد به چنگش میارم چقدر لذت داره!
میگیرمش لا به لای بازوهام و فشارش میدم و بوسش میکنم....
اونم اگه خوش اخلاق باشه قه قهه میزنه
و اگه بد اخلاق باشه غر میزنه تا ولش کنم.......
تمام بدنش توی وجودم گم میشه وقتی بغلش میکنم،
ولی روحش رو میتونم ببینم که چه بزرگه و میره سمت خدا...
اونو دیگه نمیتونم بگیرمش!
عاشقشم...
همین!
دیروز خواهر بزرگشو که هفت سالشه زد و خودکارشو از دستش گرفت...
بعد چند ثانیه دل کوچیکش طاقت نیاورد،
خودکارو بهش پس داد...
بعد چند ثانیه ی دیگه...
دوباره دلش آروم نگرفت.....
خم شد و گونه ی آبجی بزرگه رو که دراز کشیده بود، بوسید......
وااااای خدا!
دلم غش رفت واسش...
خدایا دلم واسش یه ذره شده!
سپهر نازنینم...
دوستت دارم خاله جون........
پ.ن: سپهر یک سال و شش ماهشه!
نمی دانم کیستی!
نمی دانم چیستی و از کجا آمده ای!
تنها یک چیز را خوب میدانم!
با عشق تو از قاف به قبله ام رسیدم.........
و قاف حرف آخر عشق است!
به قول قیصر.......
پ.ن: انتظار دیدنت شد سه ماه!
شروع که شد باران میبارید...
به انتها رسید و هنوز باران میبارد!






امروز تولد قمریه منه...
21 سال پیش من 24 ماه مبارک رمضان ساعت 3 بعدازظهر توی بیمارستان امام رضا(ع) متولد شدم...




امروز حسابی میخوام خوش باشم که تولدمه
روی پا بند نمیشم!
نمیدونین چقدر خوشحالم همیشه که ماه مبارک به دنیا اومدم اونم بعد شب های قدر...یعنی یک تولد دوباره...


نمیدونم سال دیگه هم هستم که تولد قمری ام رو جشن بگیرم و شاد باشم یا نه..واسه همین اینجا الان واسه خودم یک تولد حسابی میگیرم...





اینم منم...
ایشالله تولدم مبارک باشه!
حالا بذارین روز تولدی یه چیزی بگم حسابی بخندین!
حتما برنامه "ماه عسل" رو یک بار حداقل دیدین نه؟ مهموناش خیلی خاص و دوست داشتنی هستن...و همشون رو به خاطر یک امر خوب و خداپسندانه که انجام دادن دعوت میکنن...
شیما دختر خواهرم خواب دیده "ساسی مانکن" توبه کرده (!!!!!!!!!) و برنامه ماه عسل دعوتش کردن...




...
یعنی دیگه فکر کنین یه آدم باید چقدر ذهنش مشغول باشه که همچین خوابی ببینه! البته شیما میگه به جان خودم به هیچی فکر نمیکردم وقتی خوابیدم و لی خب دیگه...حالا من به شخص ساسی مانکن کاری ندارم چون من که بنده شناس نیستم ولی خواب شیما واقعا جای بحث داره...
شیما یک جکه که وقتی یک روز باهاش باشی تا شب فقط میخندی...


























بازم تولدم مبارک.......
از مظلومیت علی(ع) همین بس که من هم که شیعه ی او هستم او را نشناختم!!!
پ.ن : ماه شکافته شد...........
خدایا! خدایا!
به حق علی...
علی جان! علی جان!
به حق خدا....
پ.ن: امشب رو از دست نده!
(آیه 129 سوره توبه)
پ.ن: میلاد امام حسن (ع) مبارک...او که خدا برایش کفایت میکرد...
دیدی گفتم دیر شده؟!
چند روزی داشتم به این فکر میکردم شایدم واقعا دیر نشده!
پر از زندگی بودم......
که تو نیز قسمتی از این زندگی بودی.
اما عقب کشیدی!
من میدانستم تویی و تو خودت را نمیشناختی!
خواستم خودت را به خودت نشان بدهم،
و تو....
ندیدی!
بهش بگو خوابش را دیدم!
بگو خواب عاشق صادقه........
که خودت گفتی اینها رویاهای صادقه است و من باید قدر خودم را بدانم!
بهش بگو عموی شهیدم دوستش دارد...
و تو گفتی عموی ایشون هم شهید شده!!!
بله میدونم..
خوب میدونم عموت شهید شده!
و این اتفاق چه خوب و دل نشین بود برایم.....
کاش خودت بودی!
کاش...........
که اگر خودت بودی،
اول هر حرفم نمیگفتم بهش بگو......
با خودت حرف میزدم...
کاش عقب نمیکشیدی!
دیشب حرم بودم...
گفتی دعایم کن و من کردم....
مثل همیشه!
چه تو بگویی دعا کن چه نگویی.........
تو کجایی واقعا....؟!!!
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد!
یکی که چقدر مثل هیچ کس است!
انگار روزی در خواب دیدمش،
و برایم چقدر آشناست...
صدایم میزند......
چه آرامشی در طنین صدایش هویداست،
من او را دیده ام!
در کوره راه های یک جاده که به نور متصل میشد،
و حالم که خوب میشد میدیدمش که لبخند میزند.
لبخندی پر از ستاره و ماه...
و به دور از ابرهای سیاه......
یک لبخند پر از امید،
لبخندش چه زیبا بود راستی...!
دیدمش؛
در خواب یک قناری،
در ترانه های سریع شهاب های آسمانی،
و در آرامش گل های شمعدانی......
.....من خواب دیده ام که می آید.....
خودش گفت!
خودش گفت آب بده به کاکتوس پشت پنجره که تشنه نماند...
گفت با خورشید حرف بزن
و به باد سلام برسان...
با قاصدک همدل شو و اشک هایت را پاک کن،
سفیدی را بپاش بر سیاهی شب های دلت و منتظر باش.....
من خواب دیده ام که می آید.....
دلم می گوید می آید با یک بغل ستاره و سبدی پر از پروانه برای گل های امیدم،
و دوباره تمام یاس های بالای دیوار باز می شوند...
و گنجشک ها هرکدام ستاره به منقار میگیرند،
و رها میکنند بر جاده ی نور آمدنش...
و من آنروز چه زیبا می شوم!
..................
یکی دارد صدایم میزند!
****************************************
بیا که رها شم از اینهمه درد
که صدا شم از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها!





